| ارسال مطلب به اینک فلسفه |
| آخرين اخبار |
| صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l شهر فلسفه l آر اس اس |
![]() |
| خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربههاي ديگر |
| موضوع: پروندهي فلسفه از نگاه فيلسوفان | |
تقديم به دكتر محسن جهانگيري
گرانمايه استادی که از دانش انبوهش
معرفت مي اندوزيم و از منش نيکويش ادب
نوشته استوارت همشاير
ترجمه سيدرضا طاهري
گمان نميكنم به كشف بهترين فلسفه نائل آمده باشم،
اما اين را ميدانم كه فلسفه حقيقي را در مييابم.
(مكاتبات LXXVI)
اسپينوزا بلند همتترين و سازش ناپذيرترين فيلسوف در ميان همه فيلسوفان عصر جديد است. هيچيك از فيلسوفان جديدي كه آوازهاي همپايه وي دارند چنين دعوي رفيعي براي فلسفه نداشتهاند و هيچكدام چنين بينش شفافي را از قلمرو و گستره فكر فلسفي واجد نبودند. او وظيفه فيلسوف را آن ميپنداشت تا جهان را به مثابه يك كل عقلاني ترسيم نموده و جايگاه آدمي را درون آن تبيين نمايد. او خود سراسر زندگاني را وقف تحقق چنين طرحي نمود و اطمينان داشت كه دستكم در طرح كلي آن توفيق خواهد يافت. اسپينوزا هيچگاه به مرجعيت ديگران، امور وحياني و يا توافق همگاني توسل نميجست و در هيچكجا بر مهارت ادبي تكيه ننمود و يا بر آن نبود تا به منظور استحكام بخشيدي به استدلالهايش به طور غير مستقيم دست به دامان احساسات و عواطف گردد. يگانه دستافزار او نيروي استدلال منطقياش بود. آنانكه دغدغه تعيينِ حدود و ثغور تفكر فلسفي محض را دارند در هيچ برههاي از فلسفه مغربزمين، دستكم از افلاطون بدينسو، نميتوانند همه مدعاي سنتي مابعدالطبيعه را بارزتر از آنچه در فلسفه اسپينوزا وجود دارد، بيابند. همواره فيلسوف آن كسي پنداشته ميشود كه سعي دارد تا از عالم به مثابه يك كل عقلاني و از جايگاه انسان درون آن چشماندازي تمام و كمال فراهم آورد. به طور سنتي از فيلسوف انتظار ميرود به تمامي پرسشها پيرامون طرح و مقصود عالم و زندگاني آدمي پاسخ گويد - همان پرسشهايي كه علوم خاص ادعاي پاسخگويي بدآنها را ندارند. فيلسوفان معمولاً مردمان حكيم و همه چيز داني پنداشته ميشوند كه نظامهاي فلسفيشان پاسخگوي پرسشهاي عظيم و اسرارآميز پيرامون مقصودِ وجود آدمي است. و اين همان پرسشهايي است كه بسياري انسانها را در برههاي از زندگانيشان گريبان ميگيرد. و البته اسپينوزا به همه اين انتظارات جامه عمل ميپوشد. در نظام فلسفي او تقريباً به تمامي مسائل اساسي و هميشگي فلسفي و اخلاقي پاسخي قاطع و بدون طفره داده ميشود. فلسفه نزد وي صرف يك امر فايدهمند و يا يك نظم و انتظام ضروري عقلاني يا امري فرعي نسبت به علوم خاص نيست كه صورت كامل و ضروري معرفت است؛ معرفتي كه همه پژوهشهاي ديگر نسبت بدان ناقص و فرعياند. او همچون افلاطون و ديگر فيلسوفان بزرگ ما بعدالطبيعه، فلسفه را جستجوي حكمت و دانشِ طريق راستين زندگاني ميپنداشت. به زعم وي فهم چگونه زيستن و شناختِ علوم و دانشهاي مفيد و قابل حصول، همگي منوط به دريافتن فلسفه حقيقي است. نتيجه اينكه فلسفه ميبايست بنيان اساسي كليه پژوهشها قرار گرفته و هيچ شاخهاي از دانش نبايستي هم مرتبه با اين دانش بنيادين پنداشته شود.
اسپينوزا كارش را با رساله درباره اصلاح فاهمه آغاز ميكند كه ملهم از رويكردي افلاطوني به فلسفه است:
«پس از آنكه به تجـربه دريافتم كه آنچه معمـولا در زندگي اجتماعـي روي ميدهد همه باطل و بيهوده است،ديدم كه هيچيك از چيزهايي را كه مايه خوف من است، في نفسه نه خيري در بر دارد و نه شري؛ مگر تا آنجا كه نفس از آنها متأثر شود. سرانجام بر آن شدم كه به جستجو برآيم تا بدانم آيا چيزي نيست كه خير حقيقي باشد و بتواند خود از خود خبر بدهد و [چنان باشد كه] نفس جز آن از چيز ديگر متأثر نشود. آيا چيـزي نيست كه كشف و كسب آن به من سعـادت دائم و عالي و بيپايان ببخشد.»1
فلسفه حقيقي كشف خير راستيني است كه بدون معرفت بدان، نائل شدن به سعادت انساني امكان ناپذير است. بر همين اساس فلسفه صرف پرداختن به والاترين ضرورت عملي در زندگي انسان است و نه احساس مسرت از يك ميل نظري و عقلاني. نظام تفكر و كل ساختار فلسفه اسپينوزا نميتواند جز با نظر به آموزه سعادت و آزادي انساني و همچنين آموزهاش پيرامون شيوه صواب زندگي دريافته شود.
اينچنين تصور رفيع و وسيعي از حوزه فلسفه تنها در قرنهاي اخير و در نياز به تبيين خاص از پديدهها بنظر نامتعارف ميرسد. اما در ميان معاصران اسپينوزا در قرن هفدهم چنين ادعايي براي فلسفه امري عادي بود، گرچه بيمناقشه هم نبود. با رشد علوم و در نتيجه تخصصي شدن دانش، فلسفه نيز بتدريج معنايش را دگرگون ساخت. امروزه ديگر به فلسفه چونان امري فراتر از علم كه علوم خاص، تابع آن بوده و با آن تشريك مساعي ميكنند، نگريسته نميشود. همچنانكه روش تجربي علوم جديد گسترش يافت و شاخههاي ديگر را نيز در بر گرفت، حوزه نظريهپردازي محض فلسفي نيز بتدريج محدود گرديد. در قرن هفدهم دانشمند و فيلسوف همچون امروز از يكديگر تمييز داده نميشدند. آنچه را كه امروزه علم فيزيك ميناميم توسط نيوتن و پيشينيانش فلسفه طبيعي2 خوانده ميشد. اكثر فيلسوفان بزرگ آن روزگار، كساني همچون دكارت،اسپينوزا و لايبنيتس،فيلسوف-رياضيدان ويافيلسوف-دانشمند بودند. در عصري كه آلفردنورث وايتهد[3] به عنوان قرن نبوغ[4] توصيف كرده است، فلسفه و علومتجربي هنوز از يكديگر متمايز نگشته بود و علومتجربي نوين هنوز مرحله طفوليت خود را سپري ميساخت و اساساً توسط همين فيلسوفان بود كه سخن گفتن ميآموخت. تأملات آنان در باب ماده، حركت، مكان، نيرو، ذرات بنيادين[5] و مقادير بينهايت خرد[6]، آرايي را فراهم آورد كه به ياري آنها بتدريج فيزيك جديد بنا شد. اين تفكراتِ كاملاً انتزاعي زمينه و اساس ضروري براي تجربه را فراهم آورد. علومتجربي ميبايست بتدريج از تفكر نظري پديد ميآمد چرا كه تجربه در صورتي به دانشي نظام يافته منجر ميشود كه شخص مجهز به نظام مفاهيمي باشد كه راهبر وي در تجربياتش باشد. اما نظام مفهومي كه در آغاز و يا حتي در اواخر دوره علوم جديد مورد استفاده قرار ميگرفت، پايدار نماند، بلكه همچنانكه علوم جديد پيش ميرفت، مورد تعديل قرار گرفته و كاملاً دگرگون شد. از همينرو، اكثر مفاهيم پيشين پيرامون ماده، مكان يا نيرو كه از نخستين تفكرات نظري فيلسوف -دانشمندان سربرآورده بود به جهت ناكارآمدي به دور افكنده شد و كار نظري يا مفهومسازي به دانشمندان تجربي واگذار گشت تا در پرتو كشفياتشان بدان بپردازند. همچنانكه معرفت تجربي رشد ميكرد نياز بيشتر به تفكر انتزاعي محض و يا حتي امكان آن رو به افول نهاد. وبدين ترتيب فيلسوفِ دانشمند و فيلسوف ما بعدالطبيعه بتدريج توسط لشگريان اهل تجربه كه هركدام در حوزهاي خاص و بر مسائلي خاص متمركز بودند، از گردونه خارج شد.
اسپينوزا فيلسوفي نظريهپرداز در عصر قهرماني تفكر نظري جديد بود كه در آن فيزيك جديد پيافكنده شد. در تاريخ فلسفه معمولاً او را به همراه دكارت ولايبنيتس در رده عقلگرايان قرار ميدهند. دستكم يك توجيه استفاده از برچسب عقلگرا براي اين فيلسوفان آن است كه هر كدام از ايشان در پي نشان دادن اين نكته بودند كه چگونه عالم ميتواند براي عقل بشري قابل فهم گردد. اگرچه كمال مطلوب و شيوه ايشان متفاوت از يكديگر بود و هريك حدود و ثغور متفاوتي از دامنه معرفت بشر و فهم طبيعت ارائه مينمودند، اما آنان در خوشبيني از ارائه روشي عقلاني در جهت قابل فهم نمودن عالم همداستان بودند.
الگوي ايشان از روش عقلاني كه بوسيله آن حقيقت ميتوانست در هر پژوهشي به گونهاي مطمئن بدست آمده و شناخته گردد، روش رياضي بود. در رياضيات است كه عقل محض به عنوان داوري يگانه رخصت مييابد با اتكاء به خود و بيهيچ محدوديتي به عمل بپردازد. چنين بنظر ميرسد كه براهين رياضي مورد مناقشه و ترديد قرار نگرفته و تواند بود كه خطا به سهولت در آنها باز شناخته شود. در اين براهين هيچ مجالي براي عقايد متضاد و نا واضحي كه ويژگي فلسفه سنتي است وجود ندارد. هنگامي كه دكارت در مورد شكل آرماني معرفت و روش پژوهش كه تنها در بردارنده تصورات واضح و متمايز است سخن ميگويد مثال او براي چنين شيوهاي استدلال رياضي است. به طريقي مشابه، زماني كه اسپينوزا در پي آن است تا آنچه را كه از معرفت حقيقي مدنظر دارد، روشن سازد، قضيهاي رياضي را شاهد ميآورد. برنامه فيلسوفان عقلگراي قرن هفدهم آن بود تا روش رياضي را فراگير ساخته و آنرا بيهيچ محدوديتي در تمامي مسائل فلسفه و علوم بكار گيرد. استدلالهاي اقليدس منجر به نتايجي شد كه براي هميشه مطمئن و غير قابل ترديدند. حقيقت چنين استدلالهايي درپرتو نورطبيعيعقل[7] مبرهن است. اگر اين شيوه را كه با تصورات معينِ واضح و متمايز آغاز شده و با سلسلهاي از مراحل منطقي كه هر كدام واجد وضوح و تمايز است پيش ببريم، موضوع و ماده پژوهش هر چه كه باشد، ديگر ره به خطا نخواهيم برد. در آخر نيز نتيجه بعنوان امري خودبين[8] و حقيقتي غير قابل انكار توسط هرآنكس كه قادر به تفكر واضح و متمايز باشد مورد پذيرش قرار ميگيرد. پيشينيان از آنرو به گونهاي مأيوس كننده گرفتار ابهام و آشفتگي ميگشتند كه بر خلاف رياضيدانان براهين خويش را نه بر نورطبيعي عقل محض كه تا حدودي بر تخيل استوار ميساختند. و تخيل، مطابق رأيِ هم دكارت و هم اسپينوزا نخستين سرچشمه گمراهي و خطا است. اصطلاحات و نمادهاي رياضي نه بر گرفته از صور تخيلي كه گوياي مفاهيم معين و واضحاند. اگر چنين وضوح، وثوق و دقتي بخواهد در فلسفه و علوم طبيعي بدست آيد، اصطلاحات آنها تنها ميبايستي از كلماتي كه واجد معاني عقلاني محض هستند، تشكيل يابند؛ آنگونه كه تنها بنيانگر تصورات واضح و متمايز باشند. چنين تصوري از تعقل محض ميان دكارت، اسپينوزا و لايبنيتس امري مشترك است. اين نكته دومين توجيه بر حسب عقلگرايي را در مورد اين فيلسوفان بدست ميدهد. چنين مسئلهاي بالضروره با آموزه زبان و سبكي مرتبط ميشود كه مستقيم يا غيرمستقيم ادبيات اروپاي آن روزگار را متأثر ميساخت. زبانِ انديشه در عصر دكارت ميبايستي تا حد امكان از عبارات تمثلي[9] و استعاري[10] رهايي مييافت يا دستكم كاربرد تمثلي و تخيلي آن صرفاً در حد آرايههاي زينتي لحاظ ميشد. چنين سبكي در واقع خصيصه نويسندگان بزرگ قرن هفدهم و اكثر وارثان ايشان چه در داخل و چه در خارج از فرانسه پيش از انقلاب بود. بدين ترتيب فلسفه در عصر دكارت، اسپينوزا و لايبنيتس كم و بيش به لاتينِيِ خشك و سنگيني نگاشته ميشد كه تا حد زيادي وجه شاعرانه و محاورهاي خود را از كف داده بود و به معناي دكارتي كلمه زباني كاملاً واضح بود. علاوه بر اينها، دكارت برخي آثارش را به زبان فرانسه مينگاشت كه همواره الگوي كامل زباني واضح و ساده بوده است. لايبنيتس نيز پس از آنكه آثاري را به لاتين و فرانسه سادهاي كه در عالم دانش رايج بود، به رشته تحرير درآورد، واقعاً در سوداي آفرينش زبان نماديني بود كه در آن هر تصور ساده و متمايز، نشانهاي خاص مييافت و بدين ترتيب محل تفكر انتزاعي به يك ماشين محاسبه جبري فرو كاسته ميشد. اين طرح كه لايبنيتس آنرا زبان عمومي[11] نام نهاده بود پيامد افراطي و منطقي اين آموزه عقلگرايانه بود كه خطا و عدم اتقان، حاصل زباني ادبي و روزمره است كه براي تصورات واضح و متمايز وضع نگرديده است.
التفات به اسپينوزا به عنوان مريد و دنبالهرو دكارت تا حد زيادي تعبيري نادرست و تصويري غلط از فلسفه وي را به نمايش ميگذارد. هر فلسفهاي ممكن است آنچنان نفوذي در تفكر زمانه خود داشته باشد كه حتي آناني كه در مقابل آن عُلم مخالفت برميكشند بعدها دانسته يا نادانسته مباني و روشهاي اساسي آن را بكار برند. تعبير كارتزين[12] به معناي مجموعهاي از گزارهها و آموزههاي خاص نيست، كه بيانگر تمامي اصطلاحات و روش مسلط تفكر علمي و فلسفي اروپاي قرن هفدهم است. همچنانكه تعبير ارسطوگرايي[13] در قرون پيشين چنين نقشي را عهدهدار بود. گرچه اسپينوزا به مداقه در فلسفه دكارت پرداخته و نخستين اثرش شرحي روشمند از فلسفه وي بود[14]، اما از همان آغاز و حتي پيش از نگاشتن اثر مزبور، فلسفه دكارت را به نقد كشيده و تفكر خويش را بسيار فراتر از آن برد. او تناقض آشكار پيرامون تصور جوهر، نسبت ميان فكر و بدن، ارتباط ميان خداوند و ماسوي، جبر و اختيار، خطا و سرانجام تمايز ميان عقل و خيال را دريافت. بنظر ميرسد كه دكارت از بسط آموزههايش به نتايج كاملاً منطقي آنها به يكباره چشم ميپوشد. شايد بدان سبب كه وي برخي نتايج ناخوشايند كلامي و اخلاقي را كه از آموزههايش سرچشمه ميگرفت پيشبيني مينمود. از همين رو او نه تنها از جانب كليساي كاتوليك با دردسري مواجه نشد كه حتي براي آموزههاي بنيادين آن در مقابل فيزيك رياضي جديد و روش نوين فلسفي جوشني تازه فراهم آورد. دكارت در حفظ تمايز ميان عقل و خيال به طور قاطع، راسخ نبود تا بدانجا كه حتي تخيل را امري ضروري براي استدلال رياضي محسوب ميداشت. با اينهمه بر اِِعمال استدلال رياضي در مابعدالطبيعه اصرار ميورزيد. شايد ترديد اصلي او متوجه اين پرسش بود كه آيا تصور ما از خداوند ميتواند صرفاً عقلاني باشد يا اينكه ميبايستي تا حدي مبتني بر تخيل باشد. يعني آيا اصلاً ذات خداوند فارغ از توصيف صفات وي بدان گونه كه مأخوذ از تجربيات معمولي است، براي آدمي قابل درك است ؟ اما اگر بهرهگيري از اصطلاحات مأخوذ از تجربه براي فهم آدمي ضرورت دارد، آنگاه تصور ما از خداوند دستكم تا حدي ميبايست انسان انگارانه باشد. اما در صورتيكه تمامي تخيلات و تصورات انسان انگارانه[15] پيرامون خداوند به كناري نهاده شود، مفهوم خدا بسياري از معاني مندرج در اعتقادات مسيحيت سنتي را از كف مينهد. و شخصِ معتقد باقي ميماند و- همچنانكه اسپينوزا نشان ميدهد- الوهيتي كاملا غير شخصي و انتزاعي. اسپينوزا تمايز ميان عقل و خيال همچنين تفكيك تفكر منطقي محض با ارتباط آشفته تصورات را از جمله بنيانهاي نظام فلسفياش قرار ميدهد. او بر خلاف دكارت همهجا اين تمايز را با نكته سنجي به كار ميبرد و تمام پيامدهاي ناشي از آنرا بر عهده ميگيرد. در هر بخش از اخلاق[16] و در پاسخ به اشكالاتي كه در مراسلاتش مطرح ميسازد همواره تأكيد ميكند كه عبارتهايش خاصه آن دسته كه پيرامون خداوند ميباشند را هرگز نبايستي در معناي رايج و مجازيشان فهميد بلكه آنها را تنها ميبايستي به گونهاي كه خود وي در تعاريف ارائه نموده است به فهم درآورد. او بسياري از سخناني را كه در مورد خداوند و خلقت عالم اظهار شده بود. بياساس و از جانب عامي مردمانِ ناتوان از درك روشن خداوند ميدانست؛ مردماني كه به سبب نوع تعليم و تربيتشان از درك هر آنچه كه به تخيلشان درنميآيد عاجزند. هر صورت تخيلي يا ذهني، انعكاسي از تجربيات حسي آدمي است و او تنها قادر است تصويري از عناصر تجربه خويش را شكل دهد. و اين در حالي است كه خداوند كاملاً بدور از حيطه تجربه آدمي است و نميتوان او را آنچنانكه بايد به واسطه تخيل يا هر آنچه كه از تجربه مأخوذ است به توصيف درآورد بلكه ميبايست از طريق كوشش عقلاني محض به درك آن نائل شد. همانطور كه تعقل از تخيلات و تصاويرِ منتشي از تجربه حسي پيراسته ميشود همه اصطلاحات ديگري نيز كه در تفكر فلسفي يعني در كوشش براي فهم عالم به مثابه يك كل بكار ميبريم ميبايست مورد وارسي قرار گيرند تا بدين اطمينان برسيم كه آنها تنها معرف مفاهيم عقلاني روشن هستند.
بنابراين اگر دكارت بدان سبب عقلگرا است كه در حل تمام مسائل معرفتي از روش رياضي جانبداري ميكند اسپينوزا بدين معنا، دو چندان عقلگرا است. در واقع هيچ فيلسوف ديگري قاطعانهتر از اسپينوزا بر اين نكته پاي نفشرد كه همه مسائل، اعم از مابعدالطبيعه، اخلاقي يا علمي ميبايست به عنوان مسائلي صرفاً عقلاني همچون قضاياي هندسي، صورتبندي و حل شوند. وي بر همين اساس هر آنچه را كه مستلزم بكار گرفتن تخيل مخاطب بود به كناري نهاد و فلسفهاي را طلب نمود كه تا حد امكان، همچون اصول اقليدس عيني بوده و از توسل به تخيل رها باشد.
معرفي فلسفه اسپينوزا تحت هر برچسب خاص و در وهله نخست به عنوان بسط فلسفه دكارت و يا هر نحله ديگري مسلماً از نگرشي نادرست ريشه ميگيرد. تنوع موضعگيريهايي كه در جهت دفاع و يا حمله بدو اتخاذ ميشود به بارزترين شكل، رهايي او را از هر نوع دستهبندي و برچسب پيشساختهاي آشكار ميگرداند. او در دوره حيات خويش به عنوان ويرانگر مذاهب و نظامهاي اخلاقي نگريسته ميشد؛ آنچنانكه كتاب اخلاق مجال آن نيافت تا در زمان حيات وي انتشار يابد. حتي لايبنيتس، كه شايد تنها فيلسوف همروزگار او بود كه ميتوانست عظمتش را بهعنوان يك فيلسوف بستايد، زهره جانبداري از افكار او را نداشت. تا يك قرن پس از مرگش، نام وي بهندرت در ميان نوشتجات فلسفي و غيرفلسفي يافت ميشد و اگر هم نامي از وي برده ميشد در اكثر موارد توأم با ناسزا بود. شواهد ناچيزي وجود دارد كه اثر وي، پيش از آنكه لسينگ[17] و گوته[18] نخستين بار توجهات را نسبت بدان برانگيزند، بهطور جدي مورد مطالعه و فهم قرار گرفته باشد. هيوم و ولتر اشارههاي توهينآميزي به آموزههاي وي نمودهاند اما بعيد مينمايد كه هريك از آن دو اخلاق را به صورت جدي خوانده باشند. او همچنين در دايرﺓالمعارفِ بل[19] كه كتاب مرجع فلسفه و مورد استفاده مردمان عقلگرا و آزادانديش بود، تخطئه گرديد. اساساً فلسفه او هيچ بازتاب همدلانهاي را در قرن هجدهم درپينداشت. همچون ويكو[20] فيلسوف بزرگ ايتاليايي و چهرههاي معدودي در تاريخ انديشه، او يك قرن پيش از زمانهاي زاده شد كه عظمتش ميتوانست شناخته شود. با اينهمه فلسفه او از زمان گوته بدينسو تاريخچهاي دوگانه و شگفت داشته كه انعكاسي راستين از اصالت و خلاقيت اوست. وي در نظر برخي به عنوان فيلسوفي كه انديشهاش معطوف خداوند است و همچون همهخدا انگاري[21] كه هر آن پديده طبيعي را جلوهاي از خداوندگاري دروني و نه شخصي تفسير ميكند پديدار شده است. عدهاي نيز او را جبرگرا[22] و ماديگرايي[23] افراطي جلوه ميدهند كه اعتبار اخلاقي و مذهب را يكسره منكر است. اين جنبه دوگانه، الهام بخش تفسيرهاي متفاوتي از فلسفه وي بوده است. در حاليكه از جانب ماركسيستها به عنوان مادي گرا و جبرگرا مورد تكريم و ستايش قرار ميگيرد، اچ.اچ.جواخيم[24] متأخر- برجستهترين مفسر انگليسي او- در تفكر وي پيشبيني فلسفه ايدهآليستي خود را مييابد. براي جورج اليوت[25] كه به ترجمه آثارش دست يازيد، وي دشمن خداوند و قهرمان ماديگرايي و عقلگرايي علمي[26] به شمار ميآيد. نزد كولريج[27] و شلي[28] او فيلسوفي است كه معنايي عرفاني از وحدت طبيعت عرضه ميدارد. در سراسر قرن نوزدهم نيز بهعنوان فيلسوفي نگريسته ميشود كه قدرت عقل را بيش از هر فيلسوف ديگري به نمايش نهاده و رفعت بخشيده است و به همين دليل مورد ستايش كساني همچون رنان[29]، فلوبر[30]، ماتيو آرنولد[31] و آناتول فرانس[32] قرارميگيرد.
اسپينوزا همچنانكه در تأثيرگذاري و تأثيرپذيري، فيلسوفي ويژه و منحصر بفرد است، تا حدي به كنار از جريان اصلي فلسفه اروپا ايستاده است. آموزشهاي اوليه او در سنتِ بسته و دشوار يهودِ سنتي صورت پذيرفت و در يكي از خشكترين نظامهاي عقلاني تربيت يافت. او علاوه بر اينكه آثار و نشانههايي از انديشه كلامي ابن ميمون(1204- 1135) و عالمان و متكلمان يهودي را با خود داشت، حاصل مفهوم پيامبرگونه فلسفه، يعني فلسفه به عنوان جستجوي رستگاري، نيز بود. اگر چه نزد او رستگاري عقلاني بجاي رستگاري وحياني مينشيند، اما انعطاف ناپذيري آموزههاي اخلاقي او- خاصه اگر با اخلاقِ سكولارِ دكارت سنجيده شود- حتي در لحن و بيان نيز اغلب عهد عتيق را در خاطر زنده ميكند. آنچنانكه سر.اف پولاك[33] خاطر نشان ساخته است با وجود اينكه اخلاق در بر دارنده بررسي تام و تمام از قوا و انفعالات انساني است، اما اسپينوزا تنها يكبار، آنهم به طورگذرا اشارهاي به هنر ميكند و بنظر ميرسد كه در برنامهاش براي رشد و سعادت انساني هيچگونه اهميتي براي تجربه زيبايي شناسانه قائل نميشود. و اين تنها يك نشانه استقلال او از تأثير و نفوذ حوزه يوناني- مديترانهاي است.
وي به عنوان يك يهودي بريده از امت، جذب هيچ اجتماع ديگري نشد و آزاد و مستقل و تنها باقي ماند تا در اين آزادي و انزوا كه حسابگرانه در حفظ و تقويت آن ميكوشيد، با مدد از عقل محض و بدون توسل به هيچ مرجعيتي، فلسفهاي بيافريد كه به كامل و نهايي بودنش اعتقاد داشت.
نوشتار حاضر فراهم آمده از اين اثر است:
Hampshire Stuart, Spinoza, America, 1970
پي نوشتها:
1. اسپينوزا، باروخ، رساله در اصطلاح فاهمه و بهترين راه براي رسيدن به شناخت حقيقي چيزها، ترجمه اسماعيل سعادت، 1374 ش، مركز نشر دانشگاهي، ص 15
2. Natural Philosophy
3. A. N. Whitehead
4. The Century of Genius
5. Ultimate Particles
6. Infinitesimal Magnitudes
7. The Natural Light of Reason
8. Self-evident
9. Figurative
10. Metaphorical
11. Characteristica Universalis
12. Cartesianism
13. Aristotelianism
14. اين اثر با عنوان شرح اصول فلسفه دكارت تفكرات مابعدالطبيعي توسط دكتر محسن جهانگيري به فارسي ترجمه شده است. (1382، انتشارات سمت)
15. Anthropomorphism
16. بنگريد به: اسپينوزا، باروخ، اخلاق، ترجمه دكتر محسن جهانگيري، 1364 ش، مركز نشر دانشگاهي
17. Lessing، شاعر، مورخ و فيلسوف آلماني (1781- 1729)
18. Goethe ، شاعر و اديب بلند آوازه آلماني
19. Pierre Bayle (1647-1706)
20. Vico
21. Pantheist
22. Determinist
23. Materialist
24. H. H. Joachim
25. George Eliot
26. Scientific Rationalism
، شاعر انگليسي Sawuel Taylor Coleridge 27.
28.Percy Bysshe Shelley ، شاعر و نويسنده انگليسي
29. Ernest Renan
30. Gustave Flaubert
31. Matthew Arnold
32. Anatole France
33. Sir F. Pollock
|
لینک مستقیم به مطلب
|
| سایتهای مرتبط |
![]() |
| جستوجو در اينك فلسفه |
|
|
| از سایتهای دیگر |
|
:: گفتوگو با حمید طالبزاده رئیس انتشارات دانشگاه تهران :: انتقاد رئیس فرهنگستان علوم از وزارت علوم :: در ستایش زبالهگردی :: غبارزدایی از چهره سعدی؛ گزارشی از نشست «تصویری جامع از سعدی» در شهر کتاب :: چرا تلاشهای روشنفکری در ایران به ثمر نمی رسد؟ :: ما روشنفکر بومی نیستیم :: اهمیت رواج فلسفه در مدرسههای ایران :: مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است در گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران؛ یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی :: گفت وگو با دكتر «رضا داورى اردكانى» درباره فوتبال :: همنشینی با افلاطون و دریدا :: آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران در گفتگو با دکتر سروش دباغ :: گزارش لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکاملگرایی :: خردنامه صدرا در فهرست نشریات تخصصی فلسفی جهان |
| عضویت در خبرنامه |
| دعوت از دوستان |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
all rights reserved © 2008 Isphilosophy استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست |