تبليغاتX
اینک فلسفه
سایت های مرتبط



ارسال مطلب به اینک فلسفه

:: خبر
:: گزارش
:: یادداشت
:: مقاله
:: ترجمه
:: گفت‌وگو
:: کتاب و نشریات
:: پرونده
:: تجربه‌هاي ديگر
:: جك‌هاي فلسفي
:: عکس و کاریکاتور
:: فیلم و عكس
:: گزین‌گویه

...

:: فلسفه هنر و زیبایی‌شناسی
:: هرمنوتیک
:: در باب علوم‌انسانی
:: يونان
:: فلسفه تحليلي
:: ايده‌آليسم آلماني
:: سنجشگرانه‌اندیشی
:: گاهشمار فيلسوفان
:: فلسفه‌ي شرق

Related Links

:: All Top - Philosophy

:: Continental Philosophy

:: Philosophy News

:: Public Ethics Radio

:: Philosophy for Kids

:: the church and postmodern culture: conversation

:: Philosophy Online

:: Jobs In Philosophy

:: Ethics Etc

:: film-philosophy

:: PHILOSOPHY'S OTHER: THEORY ON THE WEB

:: Anderson Brown's Philosophy Blog

:: Philosophy Talk

:: Experimental Philosophy

:: Philosophy Conferences and Calls for Papers

:: Philosophy of Memory

:: Talking Philosophy

:: Philosophy & Life

:: philosophy bites

:: virtual philosopher

:: Some Texts on Early Modern Philosophy

:: Public Ethics Radio

:: Philosophy Conferences Worldwide

:: Readings in Modern Philosophy

:: The Philosopher's zone

:: The School of Life

:: Ask Philosophers

:: Certain Doubts

:: Philpapers

:: Philosophy, et cetere

:: A Philosophy of Religion Blog

:: Philosopher’s Digest

:: The Skeptic's Dictionary

:: Critical Thinking On The Web

:: Fallacy Files

:: Podomatic

:: Intute

:: Critical Thinking Web

:: Routledge-Philosophy

:: Philosophical answers

:: Phil Papers

:: Gigapedia

:: گروه فلسفه دانشگاه تهران

:: گروه فلسفه دانشگاه شهید بهشتی

:: گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف

:: گروه فلسفه و حكمت اسلامي دانشگاه فردوسی مشهد

:: پايگاه استنادی علوم جهان اسلام

:: جشنواره فارابی

:: انجمن علوم سیاسی ایران

:: انجمن جامعه شناسی ایران

:: انجمن انسان شناسی ایران

:: دانشگاه ها در بحران

:: خبرگزاری مهر، سرویس اندیشه

:: خبرگزاری کتاب ایران، سرویس اندیشه

:: خبرگزاری آفتاب، سرویس فرهنگ

:: خبرگزاری ایلنا، سرویس کتاب و اندیشه

:: خبرگزاری برنا، سرویس اندیشه

:: خبرگزاری ایکنا

:: مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور

:: پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات ایران

:: دانشنامه جهان اسلام

:: میراث فردا

:: مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی

:: مرکز تحقیقات اخلاق و تاریخ پزشکی

:: سایت فرهنگی نیلوفر

:: کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت

:: روز جهانی فلسفه 2010

:: مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

:: انجمن حکمت و فلسفه ایران

:: انسان‏شناسی و فرهنگ

:: بحران

:: مجله فلسفی زیزفون

:: فیلنما

:: دیکشنری آنلاین




صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l شهر فلسفه l آر اس اس

خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربه‌هاي ديگر



موضوع: پرونده‌ي فلسفه از نگاه فيلسوفان |  

(نيچه و مفهوم فلسفه1)

حميدرضا محبوبي آراني


دانلود متن كامل (pdf)


«سقراط، اين منطقدانِ مستبد گاه احساس مي‌کرد در رابطه او با هنر اشکال و خلائي وجود دارد، تکليفي هست که او هنوز ادا نکرده است. آن‌گونه که او در زندان براي دوستانش تعريف مي‌کرد، بسيار شده بود ندايي در رؤيا به او بگويد: «سقراط، به موسيقي بپرداز2 اما او تا اين واپسين لحظات زندگي، دل خود را با اين فکر آرام مي‌ساخت که والاترين هنر موزها همين فلسفه ورزي اوست، چرا که بينش آپولوني او هرگز اجازه نمي‌داد اين فکر به ذهنش راه يابد که الهه‌اي وي را به سوي موسيقي، به معناي عام و همگاني‌اش، ترغيب مي‌کند؛ اما سرانجام در زندان، براي آسوده‌ ساختن وجدان خود، پذيرفت به موسيقي هم بپردازد، نخست در ستايش آپولون شعري سرود، و سپس افسانه‌هايي چند از ازوپ را به نظم درآورد. رؤياي سقراط، هر چه بود، در هر حال از دل‌نگراني او در خصوص محدوديت‌هاي تفکر منطقي نشان مي‌داد، شايد او به خود مي‌گفت: ضرورتي ندارد آنچه را نمي‌فهمم يکسره نامعقول بدانم، شايد قلمروي از حکمت باشد که منطق‌دان را بدان راه نيست؟ شايد حتي هنر ملازم و مکمل دانش باشد؟»3

 

خويشتن- فهميِ فلسفه

فلسفه، تقريبا از همان آغاز شکل‌گيري‌اش، همواره درصدد تعريف و تحديد خود و نشان دادن تمايزهايش از ديگر شيوه‌هاي بيان و گفتمان، خاصه ادبيات بوده است. متون فلسفي، صرف‌نظر از اين‌که به طور خاص به بررسي و بحث درباره چه مسأله‌هايي پرداخته باشند، همواره متوجه روشن ساختن اين نکته بوده‌اند که پرسش‌ها، مفاهيم و زبان فلسفه، مختص فلسفه بوده و تنها بدان تعلق دارند. چنين گرايشي که هم‌هنگام با آغاز فلسفه در يونان در سده‌هاي ششم و پنجم پديدار مي‌شود، در‌ آثار افلاطون بروز کامل خود را مي‌يابد، يعني در‌‌ آثار نخستين انديشمندي که سعي کرد تا به تعريف و تحديدي نظام‌مند از فلسفه دست يابد و آن را از ديگر صورت‌هاي بيان و گفتمان، خاصه شعر و سخنوري، که پيوندي نزديک با فلسفه داشتند، متمايز سازد. استدلال افلاطون عليه شعر در جمهوري، کوششي است براي پايان نهادن بر «نبرد ديرينه‌اي که ميان شعر و فلسفه»4 در جريان بوده است، نبردي که نزد افلاطون، دست‌کم در جمهوري، با غلبه فلسفه و طرد شعر به عنوان امري دور از حقيقت به پايان مي‌رسد. خواه بپذيريم که رأي افلاطون در جمهوري نظر نهايي و قطعي او در اين باره باشد يا نه،‌ نمي‌توان انکار کرد که تقريبا‌ هر فلسفه اي پس از افلاطون، فلسفه افلاطوني است، به اين معنا که تعريف ارائه شده از فلسفه در جمهوري، و تلقي خاص آن از شعر و زبان شعري را به عنوان يک واقعيت اثبات شده مي‌پذيرد.

در اين ميان، نوشته‌هاي نيچه به‌عنوان پاسخي به افلاطون و سنت افلاطوني، کوششي است براي بازانديشي نقادانه سنت فلسفه غربي، به‌ويژه مواجه با خويشتن‌-فهمي سقراطي-افلاطونيِ فلسفه به‌عنوان گفتماني مستقل و متمايز از شعرو سخنوري. نيچه آن‌گونه که آثارش نيز گواهي مي‌دهند، تفکر فلسفي را يک گونه نوشتن مي‌داند واز اين‌رو متون فلسفي خود او به عنوان متن، به‌وسيله همان نيروهايي که ديگر انواع متنها را به وجود مي‌آورند، فراهم آمده‌اند، و بايد به همان شيوه‌ نيز قرائت شوند. خواننده‌ آثار نيچه، پيش از هرچيز با مسأله نوشتاري آثار او مواجه مي‌شود، که در مورد آثار نيچه به معناي محتوا و روش خاص فلسفه‌‌ورزي اوست. نيچه نه تنها فيلسوفي با سبک‌ نوشتاري و فلسفه‌ورزي نظام‌مند نيست، بلکه از سبک‌هاي گوناگون نوشتاري بهره مي‌برد.5 اين تنوع سبک در اختيار طرح اين مسأله قرار مي‌گيرد که آيا شيوه سنتي فهم فلسفه، به معناي دسته‌اي مسايل انتزاعي منطقي، اخلاقي و هستي‌شناسانه، به سبب ناديده‌گرفتن اين واقعيت که بيان و حل اين گونه مسايل فلسفي از خود زبان و نوشتار فلسفي جدايي‌ناپذير است، از بيخ و بن بر خطا نيست؟

1

بر وفق نظر نيچه، فعاليت و کار واقعي فيلسوفان و ديگر انديشمندان- دست‌کم تا آن‌جايي که «جامه‌ کارگريِ» فلسفي و فکري را به در آورده و از زير سيطره چهارچوب‌هاي تفسيري‌اي که ديگران پرورانده‌اند، به در آمده‌اند، ‌همواره چيزي جز تفسير نبوده است- خواه خود به اين نکته واقف بوده‌اند يا نه. مدعاي ديگر نيچه آن است که فيلسوفان اصيل، «فيلسوفان آينده»اي که نيچه فراسوي خيروشر خود را تمهيدي براي ظهور آنان مي‌شمارد، به نفع گونه «دقيقي» از تفکر و استدلال دست از تفسير و تفسيرگري برنداشته و نبايد بردارند، بلکه ايشان دانسته و آگاهانه، و البته با دوري جستنِ هرچه بيشتر از جزميت، خود را درگير اين‌ گونه فعاليت و کار مي‌سازند. بر اين اساس، نيچه بر فعاليت خاص فلسفي خود نيز نامِ تفسير مي‌نهد، فلسفه‌اي که در پي تفسير‌گري است و از همين‌رو هم‌تراز با همه‌ آن تفسيرهايي که نيچه به عنوان «خطا»، «اشتباه» و «افسانه» رد مي‌کند، خود يک تفسير بيش نيست: «گيرم همه اين سخن نيز جز يک تفسير نباشد- و شما سخت مشتاقيد که اين دليل را بر ضد آن بياوريد- باشد، چه بهتر»(BGE,§22)6

اما اگر فلسفه، آن‌گونه که نيچه از آن سخن مي‌گويد، چيزي جز تفسير نيست، آيا خود اين تفسير، شأن و ارج معرفت‌شناختي فلسفه را تا سطح نوعي فعاليت شبه-ادبي که پيوسته تفسيرگر خود را در بازي بي‌پايان تفسيرها درگير مي‌سازد، فرونمي‌کاهد؟ در اين‌صورت، آن‌گونه که برخي از مفسران، که خود ديد چندان مثبتي نسبت به استدلال و عقل و حقيقت ندارند، مدعي شده‌اند، نوشته‌هاي نيچه صرفا مدل و الگويي ارائه مي‌دهند از آنچه در آن سوي ديگر فلسفه قرار دارد- عقل رها شده که که شادمانه با خود بازي مي کند، تا آنکه به استدلال و نظريه‌پردازي، که ريشه وخاستگاه در آرمان زهد دارند و نشانه آخرين تجلي و فرانمود آن آرمان اند، مشغول گردد.7چنين برداشتي از فلسفه نيچه، و اساسا تفسير و تفسيرگري، در ميان آن دست انديشمنداني رايج است که تفسير و تفسيرگري را صرفا امري ذهني‌(سوبژکتيو) مي‌دانند. در اين صورت، همين‌که موضع فلسفي و فکري‌اي را با تفسير گره بزنيم، نتيجه‌ آن نسبي شدن آن موضع خواهد بود؛‌ همه چيز نسبي است، نسبي است در نسبت با احساسات و نگرش‌هاي فردي که تفسيرهاي متعارض را پيش‌ نهاده است،‌ در اين‌جا ديگر براي تعيين ارزش معرفتي يک تفسير، نمي‌توان دست به دامن استدلال عقلي برد؛ زرتشت آغاز مي‌شود، دانش بيرون مي‌رود.8

اما به نظر نمي‌رسد نيچه چنين نگاهي به تفسير داشته باشد،‌ و آن را تا اين حد، امري نسبي و ذهني بشمارد که در نظر او تفسيري خواندن فعاليت فلسفي،‌ معادل محروم ساختن آن از هرگونه بارِ شناختي و معرفتي باشد. بي‌گمان، درست است که نيچه ارزش تفسيرهاي گوناگون را در درجه اول تابع ملاحظاتي مي‌سازد که بيش از هر چيز، به نگاهداري(صيانت) و بهبودبخشي زندگي مربوط مي‌شوند، و نيز ادعا مي‌کند که هر تفسير مي‌تواند چونان نشانه و علامتي براي شناخت وضعيت سلامتي پيروان و مدعيان آن به کار آيد، اما از اين‌همه نتيجه نمي‌شود که تنها معيار و ملاک برتري تفسيرها رابايد درارزش آنها براي زندگي(Life-Value دربرابر Truth-Value) يافت. چراکه نيچه گاه سخن از آن مي‌گويد که برخي تفسيرها شايد بهتر از تفسيرهاي ديگر باشند، بهتر آن هم به لحاظ درستي، روشنگري و کفايت.

2

 اما چگونه تفسيري مي‌تواند نسبت به ديگر تفسيرها، به لحاظ روشنگري، بصيرتمندي و حقيقت‌مندي، بهتر باشد؟ براي مواجهه با اين مسأله، مناسب است که نخست موردِ تفسير آثار هنري و ادبي را در نظر بگيريم. تفسير، در اين‌جا، خاصه در مورد هنرهاي نمايشي، غالبا به معناي کاري است که نمايشگران با اين آثار انجام مي‌دهند، يعني نحوه اقتباس و تنظيم اثر به دست آنها. ممکن است اين دست «تفسيرها»،‌ خود آثار هنري به شمار آيند، به نحوي که در ارزيابي آنها نيز به معيارهاي ديگري به جز ميزان وفاداري تفسير به «متن» و نيات آفريننده اثر هنري اوليه، توجه کنيم. در اين موارد، پرسش از اين‌که آيا تفسيري بهتر از ديگر تفسيرهاست، در واقع به منزله پرسيدن از ميزان برتري و بهتري زيبايي‌شناسانه(هنريِ) تفسيرهاست. اگرچه نيچه گاه از چشم اندازي زيبايي‌شناسانه به‌عنوان يک چشم‌انداز، متفاوت با چشم‌انداز «ارزشِ برايِ زندگي»، در تعيين برتري برخي تفسيرها برديگرتفسيرها سخن مي‌گويد، اما کاملا‌ روشن است که قصد برانداختن تمايز ميان حقيقت و زيبايي(به عبارت دقيقتر، تمايز ميان معناي معرفتي و زيبايي‌شناسانه) را ندارد، چنانچه بارها به هنگام تفسير بسياري مسايل، به ويژگي‌هاي به لحاظ زيبايي‌شناسانه بيزار‌ي‌انگيز آن‌ها اشاره مي‌کند، و از اين‌رو چه بسيار که از «حقايق زشت» سخن مي‌گويد.

تفسير به معناي ديگري، و باز هم در پيوند با آثار هنري، و نيز اين بار در پيوند با فيلولوژي(زبان‌شناسي تاريخي) از آن‌جايي که به تحليل متون مي‌پردازد، مي‌تواند براي فهم مراد نيچه بيشتر به کار آيد. در اين‌گونه موارد منظور از تفسير، بررسي و کندوکاو در اثر به قصد نشان دادن چيزي در خصوص سرشت اثر است که فراتر از سطح آنچه در اثر شدت وضوح نياز به توضيح ندارد، قرار مي‌گيرد. اگرچه گاه منظور از ارائه چنين تفسيرهايي،‌ صرفا کوشش براي تأثير نهادن بر پذيرفتاري اثر نزد ديگران به نحوي است که آنها از مواجهه‌هاي بعديشان با اثر، چيزي نو و متفاوت به دست آورند، اما اغلب اين تفسيرها به مثابه کوششهايي جدي براي بهبود بخشيدن به فهم اثر هستند- با نشان دادن ويژگي‌هاي خاص اثر که براي تفسير و درک درست‌ آن بايد مد نظر قرار داد. طبيعي است که تفسيرگران متفاوت، بر جنبه‌هاي‌ متفاوت يک اثر انگشت مي‌گذارند و گاه نيز کل اثر را در پرتو‌ آن جنبه تفسير و تعبير مي‌کنند. بدين دليل، و دلايلي مشابه، ناظرانِ ستيز ميان تفسيرها عموما چنين نتيجه مي‌گيرند که آن‌جا که پاي تفسير اثر هنري در ميان باشد، طرح مسأله درستي و دقت، بي‌مورد است. براي نمونه، تفسيرهاي بسياري از هملت ارائه شده‌اند، اما در اين‌که کدام يک را بايد بر ديگري برتر دانست، شايد نتوان دليلي کافي ارائه کرد.

در عين حال، بايد توجه داشت که گرچه در نمونه‌ اين دست تفاسير، نمي‌توان هيچ تفسيري را حرف آخر و کاملا کافي دانست، اما مي‌توان دريافت که برخي تفسيرها نسبت به اثر انصاف کمتري به خرج داده‌اند، ‌گرچه بازهم در اين مورد،‌ تعيين اين‌که کدام يک از تفسيرهاي مناسب و بصيرتمند، انصاف بيشتري در تفسير اثر به خرج داده‌اند، چندان آسان نيست. حتي اگر اثري به لحاظ برخي جنبه‌هاي مهم آن چنان مبهم باشد که بتوان قرائت‌ها و تعبيرهاي گوناگوني از آن ارائه کرد، بازهم مي‌توان مدعي شد که برخي تفسيرها انصاف کمتري در مورد اثر به خرج داده‌اند. در واقع، چه بسا سرشت اثر به نحوي باشد که مستلزم برداشت‌هاي متفاوتي از اين دست، و از سوي مواجهه‌شوندگان با آن،‌ باشد- يا دست کم، آنها را دعوت به اين کار کند. براي فهم تفسير به معناي کنوني آن لازم است مشخص و معين کنيم که اثر به چه شيوه‌هايي و تا چه حد از چنين سرشتي برخوردار است.

آن‌گونه که نيچه در مورد جهاني که در آن زندگي مي‌کنيم،‌ اظهار مي‌دارد،‌ ارائه تفسيرهاي گوناگون در طول زماني طولاني در مورد يک اثر، چه بسا سبب شود که متن در زير تفسيرها ناپديد شود. اما اين گفته به معناي آن نيست که چيزي مثل متن وجود ندارد- آن‌چناني که گويي تفسيرها همه پا در هوا هستند و هر تفسير نو، تنها به بررسي و نقد تفسيرهاي کهنه‌تر مي‌پردازد و نه بيشتر. همچنين درست است که تنها با ارائه‌ و پروراندن تفسيري ديگر است که مي‌توان درباره متني که پيشتر تفسيرهاي بسيار ديگري به خود ديده است، سخني به ميان آورد. نه تفسيري نو، و نه تفسيرهاي کهن، به صرف نو بودن و يا کهنه بودن‌شان دقت و کفايت بيشتري در تفسير متن مورد نظر ندارند. در واقع عدم‌ وجود تفسيري که کاملاً تکافوي اثر را بکند، به معناي امکان ظهور‌ تفسيرهاي روشن‌گر ديگري است که چه بسا در حق اثر انصاف بيشتري به خرج بدهند. به هر روي، در مورد تفسير آثار هنري بايد در نظر داشت که هر تفسير ممکني مي‌تواند چيزي از سرشت اثر به ما بفهماند.

به نظر نيچه، چنين وضعيت تفسيري‌اي که در مورد آثار هنري وجود دارد، بر فلسفه، و حتي اکثر علوم و پژوهش‌هاي بشري نيز حاکم است. مثلا، نظريه‌هاي علم فيزيک چيزي جز تفسير و بياني از جهان نيستند(BGE,§14)، حتي اصل «قانون‌مندي طبيعت» که «فيزيکدانان تا اين حد مغرورانه از آن دم مي‌زنند، ...هيچ واقعيتي نيست، هيچ «نصي» نيست،‌ بلکه تنها سرهم‌بندي کردن و تحريف معناي‌ ساده‌لوحانه‌اي است به دست بشر...»(BGE,§22). به نظر نيچه، انواع گوناگون پژوهش‌ها، از اين لحاظ که هرکدام انواع متفاوت تفسيرند، جزء يک خانواده هستند، و از اين‌رو، همان‌طور که آنها را، به صرف تفسيري بودن، فاقد ارزش معرفتي نمي‌شماريم، با صرف تفسيري دانستن فعاليت و کار فلسفه نيز نمي‌توان آن را از هرگونه ارزش معرفتي بي‌بهره ساخت.

در واقع، نيچه با تفسيرگرانه خواندن فعاليت فلسفه، به طور خاص منکر دو ادعاي معرفتي‌اي است که همواره فلسفه در چنته مدعا داشته است. (به نظر نيچه، انکار چنين مدعياتي هر چند افق‌هاي گسترده‌اي را در برابرمان مي‌گشايد، اما ناتواني در عرضه بديلي قدرتمند براي آنها، يکي از موجبات اصلي ظهور نيهيليسم را فراهم مي‌آورد.) ادعاي نخست آن‌که دست يافتن به فهم دقيق و کامل، و بيان مفهومي واقعيت، که آرزوي‌ ديرينه متافيزيک بوده، امکاني واقعي است؛ دو ديگر ادعايي مبني بر اين‌که مي‌توان امور واقع(Facts) نابي را که در آن جاي هيچ چون و چرايي نيست، به صورتي يقيني مشخص کرد. براين اساس، فيلسوفان ارزش معرفتي هرآنچه را که نتوان نهايتا به اين دو ادعا برگرداند، يعني هر آنچه شناختي مطلق يا مبني بر واقعيات(Factual) به دست نمي‌دهد،‌ ناديده و بي‌ارزش انگاشته‌اند. بسياري از گفتارهاي نيچه در خصوص ماهيت فلسفه، نشان از درافتادن با چنين جزم‌گروي‌هاي متافيزيکي و پوزيتويستي دارند. براي نمونه نيچه مي‌نويسد: «عليه پوزيتويسم که در پيشگاه پديدارها درنگ مي‌کند- تنها امور واقع وجود دارند- من مي‌گويم: نه، امور واقع دقيقا همان چيزي اند که نيستند، يعني صرفا تفسيرها»(WP,§481)9 و يا «"شناختِ في نفسه" همچونِ "شيء في نفسه" مفهومي متناقض است»(WP,§608). اين دست اظهارات نيچه، عمدتا به معناي نقد مفهوم شناخت عقلانيِ مطلق و يا فهم پوزيتويستي از فلسفه مي‌باشد، و نه انکار مطلق هرگونه ارزش معرفتي، چرا که آن‌گونه که پيشتر بيان شد، نيچه بر اين نکته اصرار دارد که برخي تفسيرها به لحاظ معرفتي، از تفسيرهاي نادرست متمايزند. در واقع، از فروپاشي و بر ملاشدن نادرستي تفسيرهايي که تاکنون حاکم بودند به اين نتيجه رسيدن که «همه چيز نادرست است» (WP,§1)، چيزي جز درافتادن به نيهيلسم [معرفتي] نيست. وضعيتي که نيچه اين‌گونه توصيف مي‌کند:

«عدم اعتماد و بدگماني به ارزش‌هاي گذشته تا آنجا پيش مي‌رود که اين پرسش پديدار مي‌گردد: نه آيا همه ارزش‌ها دام‌هايي اند که تنها اين کمدي را بدون آنکه به راه نجاتي نزديکتر نمايد، طولاني و نفس‌گير مي سازند؟ اين طولاني شدن بيهوده، بدون غايت و هدف، فلج کننده‌ترين تصورهاست خاصه آنگاهي که آدمي در‌مي‌يابد به حماقت و بلاهتي دچار گشته که توان گريز از آن را نيز ندارد.»(WP,§55)

بدين لحاظ، لازم است در مواجهه با اين دست اظهارات نيچه، به چند نکته توجه داشت: نخست آن‌که به نظر او، تفسيرهاي گوناگون واجد فايده‌اي معين و مشخص هستند، بدين معنا که کارکرد عملي مهمي را در مورد نيازها و محدوديت‌هاي انواع گوناگون انساني ايفا مي‌کنند، که اين امر به نوبه خود اين گونه تفاسير را از اعتبار و ارزش حقيقتي‌ پراگماتيک، برخوردار مي‌سازد. دوم آن‌که، علي‌رغم سودمندي عملي اين تفسيرها، بسياري از آنها نه صرفا يک چشم‌انداز، بلکه تفسيرهاي نادرست و اشتباه‌ اند. بر اين اساس، اگر نگوييم نيچه ادعا دارد که مي‌توان تفسيرهاي قابل قبول و معتبر را از تفسيرهاي نادرست بازشناخت، دست کم رسيدن به بلندايي را که از آن بلندا، بتوان نادرستي و عدم کفايت برخي تفسيرها را مشاهده کرد، ناممکن نمي‌داند. نيچه در يکي از گفتارهاي خود درباره چشم‌اندازباوري مي‌نويسد:

«اما از آنجايي که ما در پي شناخت هستيم، بگذاريد ناسپاس نباشيم نسبت به چنين باژگون‌کردن‌هايِ سرسختانه چشم‌اندازها وارزش‌گذاري‌هاي رايج و مرسوم، که جان دير زماني است باآنها، ازسرِ شرارت و بي‌فايدگي آشکار، در برابر خويش بر سر خشم آمده است. اين‌گونه يکباره ديگرگونه ديدن، و خواستن که ديگرگونه ديدن، براي تأديب و آماده‌سازي عقل، تا به «عيني‌نگري» آينده‌اش برسد، کار کوچکي نيست- «عيني‌نگري» در اينجا به معناي «تأمل فارغ از تعلق و علاقه» (که حرفي پوچ و بي‌معناست) نيست، بلکه به معناي تواناييِ در چنگ داشتن دلايل له و عليه و رها شدن از شر آنها ست، چندان که آدمي مي‌داند که در طلب شناخت، چگونه چشم‌اندازها و تفسيرهايِ عاطفي گوناگون را به کار برد.

پس همکاران فيلسوفم، بياييد از اين پس خود را بهتر بپاييم در برابر آن افسانه خطرناک مفهوميِ‌ ديرينه که يک «سوژه شناسنده نابِ [محض] بي‌خواستِ بي‌دردِ بي‌زمان»را فرا‌مي‌نهد؛ بپرهيزيم از دام‌هاي مفهوم‌هاي متناقضي همچون «عقل محض»، «روحيت مطلق»، «شناختِ في‌نفسه». اين گونه مفاهيم همواره از ما انتظار انديشيدن به چشمي را دارند که يکسره ناانديشيدني است، چشمي که نگاهش به هيچ جهتي متوجه نيست، و در آن از نيروهايِ کوشا و تفسيرگري که، تنها از راه آنها ديدن، ديدنِ چيزي مي‌شود، هيچ نشاني نباشد- و اين چشمداشتي است پوچ و بي‌معنا. ديدن يعني از چشم‌انداز ديدن و بس؛ «دانستن» يعني از چشم‌انداز دانستن و بس؛ هرچه بگذاريم عاطفه‌هاي بيشتري در باب يک چيز با ما سخن گويند، چشمان بيشتر، چشمان گوناگون‌تر بر آن گماشته‌ايم، و «مفهوم» ما از آن و «عيني‌نگري» ما نسبت بدان کاملتر خواهد بود. اما يکسره از ميان برداشتنِ خواست و معلق نگاه داشتنِ عاطفه‌ها، گيرم که در توان ما نيز باشد، جز اخته کردن عقل، چه معنا دارد؟»(GM; III. §12)10

نيچه در اين فراز، با وجود انکار «شناختِ في نفسه»، و اصرار بر مفهوم «شناخت از چشم‌انداز» (نه شناختي مطلق و مستقل از همه چشم‌اندازها)، مي‌کوشد تا شناختِ «عيني‌نگرانه» را از «چشم‌اندازها و تفسيرهاي عاطفي» متمايز سازد و چنين اظهار دارد که شناخت، به اين معنا چيزي است که مي‌توان در پي آن بود و مي‌توان تاحدي نيز به دستش آورد. چنين شناختي، اگر چه همانند تفسيرهايِ عاطفي و چشم‌اندازهايي که از دل آنها به دست آمده است خود تفسيري ديگر بيش نيست، با اين‌همه واجد «عيني‌نگري‌اي» است که آن را از چشم‌اندازها و تفسيرهايِ عاطفي، که در راه رسيدنش به کار بسته‌ايم، متمايز و مناسب‌تر مي‌سازد، هر چند باز آن را تا حد شناخت مطلق و جاودان، بالا نمي‌برد و تنها از سطح تفسيرهايِ عاطفي و چشم‌اندازهايِ تنگ‌نظرانه و محدود فرابرده، به نوعي به چشم‌اندازي والاتر و برتر مي‌رساند.

3

بدين ترتيب، نيچه کار و فعاليت فلسفي را چيزي جز تفسيرگري نمي‌داند. اما فهم دقيق و مواجه با اين گفته و ادعاي نيچه، کار چندان آساني نيست، چرا که او غالبا آنچه را در انديشه دارد بدون بسط و تفصيلي چندان در نوشته مي‌آورد، و تفسيرهايش از مسايل مختلف را بدون ارائه دليل و شاهدي براي آنها پيش مي‌کشد، و تنها نشان مي‌دهد که تفسيرهاي متفاوت از مسايل گوناگون، چگونه فرد را قادر مي‌سازند تا آن مسايل را به شيوه‌هاي مختلفي براي خود معنا کند. در واقع، به نظر نيچه، نمي‌توان با مسايل مطرح در فلسفه، صرفا در قالب نظامي از مفاهيم و قضاياي انتزاعي که از دل اصول بديهي و پيشيني، و به صورت قياسي استنتاج شده‌اند،‌ روبرو شد؛ از اين‌رو، غالبا درفلسفه و ارائه تفسيرهاي گوناگون و نگريستن از چشم‌اندازهاي متعدد، شهود و بصيرت از ارزش بيشتري نسبت به توانايي در دست و پا کردن يک نظام توجيهي عقلاني، نظامي که نهايتا چيزي بيش از توصيف يک جهان ممکن نخواهد بود، برخوردار است. نيچه در فلسفه در عصر تراژيک يونانيان، هراکليتوس را به عنوان نمونه اين دست فلسفه‌ورزيِ شهودي معرفي مي‌کند، به عنوان «گونه‌اي پيامبر حقيقت» که «مي‌دانست بدون آن‌که به حسابگري دست بزند»، چرا که در «ژرفنايِ جهان نگريسته بود و سرشت آن را با وضوح و بصيرتي بيش از ديگر همروزگارانش، دريافته بود.» «در هر کلام هراکليتوس، شکوه و عظمت حقيقت فرامي‌نمايد- حقيقتي که از طريق شهود فهم شده است، و نه صرفا حقيقتي که حاصل بالا رفتن از نردبان طنابي منطق است» (PTA;§9)11

نيچه در همين کتاب مي‌نويسد:

«موهبت شاهانه هراکليتس، قدرت خارق‌العاده او براي تفکر شهودي است. در قبال سنخ ديگر تفکر، سنخي که در پيکر مفاهيم و ترکيبات منطقي تحقق مي‌يابد، به بيان ديگر در برابر خرد، او خود را خونسرد، بي‌حس، و در واقع دشمن‌خوي نشان مي‌دهد و به نظر مي‌آيد که احساس خوشي و رضايت مي‌کند هر زمان که مي‌تواند آن را با يک حقيقت به دست آمده از طريق کشف و شهود، نقض نمايد. او اين کار را در قالب احکامي از قبيل «هرچيز براي هميشه ضد خودش را به همراه خود دارد»، انجام مي‌دهد، و به شيوه‌اي چنان گستاخانه که ارسطو او را در برابر دادگاه خرد به بزرگترين جنايت متهم مي‌سازد: ارتکاب گناه بر ضد قانون تناقض». (PTA;§5)

نيچه همچنين از شوپنهاور، به عنوان يک نمونه و فيلسوف الگو نام مي‌برد، که نه تنها به تفکر شهودي ارج و اعتبار مي‌نهاد، بلکه او را آموزگار حقيقي تفکر و زندگي فلسفي فيلسوفان به شمارمي‌آورد.«عظمت شوپنهاور درآن است که او پيشاروي خود، تصويري از زندگي چونان يک کل نصب کرده و مي‌کوشيد تا تفسيري از زندگي چونان يک کل به دست دهد»، به‌جاي آن‌که خود را مشغول «جزئيات رنگ و بوم» اين تصوير کند و از کليت آن غافل بماند. شوپنهاور به «دامِ مدرسي‌گريِ مفهومي» گرفتار نشد، و چنين نتيجه نگرفت که «پژوهش‌هاي طاقت‌فرسا درباره پديده‌هاي گوناگون، مي‌توانند بهترين فهم ممکن از سرشت جهان» را در اختيار ما نهند، بلکه او دريافت که «تنها فردي که پيشاروي خود تصويري کلي و تمام از زندگي و هستي نصب کرده است، مي‌تواند از علوم جزيي گوناگون بهره برد، بدون آن‌که به خود يا فهم فلسفي آسيبي برساند»(SE;§3)12

چنين فهمي از فلسفه به عنوان نگاهي به زندگي چونان يک کل، براي نيچه از اهميت بسياري برخوردار است، چرا که به نظر او، وظيفه فلسفه آن است که براي زندگي در تماميت آن معنايي فراهم آورد، به نحوي که تماميت زندگي و هستي هر فرد براي خود او چيزي مطلوب و بارها خواستني شود- خواستني تا سرحد بازگشت جاودانه آن. و شوپنهاور آموزگار چنين نگاهي به کليتِ زندگي از منظر فلسفه است، که بسياري از کوشش‌هاي فلسفي بعدي نيچه را جهت مي‌دهد، چرا که اين کوشش‌ها عمدتا تلاش‌هايي است براي دست يافتن به چنين نگرشي نسبت به هستي و زندگي، تلاش‌هايي براي آن‌که تمامي زندگي در قالب فلسفه به چشم آيد، به نحوي که هر انسان بتواند قهرمان داستان زندگي‌اش، وشاعرزندگي خويش باشد، حتي شاعر خردترين مسايل آن»(GS,§299)13

 

4

بدين‌ترتيب، تفسير‌گرانه خواندن فلسفه، تنها بخشي از توصيف نيچه درباره فعاليت فلسفي است، چرا که به نظر او چنين فعاليتي در اساسِ خود کاري است خلاقانه و آفرينشگرانه، که مستلزم مطرح ساختن تفسيرهاي ارزشگذارانه نو و ارزيابي مجدد تمامي ارزش‌هايي است که ديري است آدميان را در زير چنگ خود داشته‌اند. به تعبير نيچه، «طرح و اندرآوردنِ معنا، کار و وظيفه‌اي است که هنوز انجام نگرفته باقي مانده است.» به انجام رسيدن اين کار نيز «تنها از طريق تعيين گونه‌اي هدف امکان‌پذير است»، يعني از طريق نوعي «برنهادنِ آفرينشگرانه»، «شکل دادن، صورت‌ دادن، چيره گشتن، خواستن، يعني اموري که سرشت و ذات فلسفه را قوام مي‌دهند»(WP,§605). چنين فيلسوفي، که تفکري آفرينشگرانه دارد، «قانون‌هاي آينده را وضع مي‌کند»(WP,§464) و از اين‌رو مي‌توان اين فيلسوفان را «کساني دانست که نهايت تلاش خود را به کار مي‌زنند تا بيآزمايند آدميان تا چه دوردستاني مي‌توانند خود را فرابرند»(WP,§973). چنين آفرينشگري‌اي به معناي خلق و وضع ارزش‌هاي نو است،‌ آن‌گونه که نيچه در فراسويِ خيروشر مي‌نويسد (نيز بنگريد به: WP,§972):

باز بر اين نکته اصرار مي‌کنم که سرانجام بايد به اين درهم‌آميزي کارگران فلسفي، و به طور کلي اهل علم، با فيلسوفان پايان داد... براي تعليم و تربيت يک فيلسوف راستين چه بسا لازم باشد که او خود چندي بر تمامي پله‌هايي بماند که خدمتگزارانش، يعني کارگران علمي فلسفه مانده‌اند- و مي‌بايد بمانند؛ جه بسا او خود مي‌بايد نقاد، و شکاک، و جزم‌گرا و تاريخ‌گزار بوده باشد، و افزون بر آن، شاعر و گردآورنده و اهل سفر، و معما‌گشا و اخلاق‌پرداز و پيشگو و «آزاده‌جان» و کمابيش همه چيز، تا آنکه تمامي دايره ارزش‌هاي بشري و احساس‌هاي ارزشي را بپيمايد، و با گونه‌گون چشم‌ها و وجدان‌ها، از بلندا به هر دوردست، از ژرفنا به هر بلندا، از کنج به هر پهنه نگريستن تواند. اما اينها همه جز شرايط لازم وظيفه او نيست: و اين وظيفه خود چيزي ديگر از او مي‌طلبد و آن آفرينش ارزش‌هاست.

آن کارگران فلسفي، با پيروي از نمونه والاي کانت و هگل، مي‌بايد چه در زمينه‌ منطق يا انديشه سياسي(اخلاقي) چه هنر، واقعيت بزرگي از ارزشگذاري‌ها- يعني ارزشيابي‌هاي پيشين و ارزش‌آفريني‌هايي را که فرمانروا گشته و ديري است «حقايق» نام گرفته‌اند- تعريف و فرمولبندي کنند. بر اين پژوهشگران است که همه‌ آنچه را تاکنون روي داده و ارزش نهاده‌اند، را اندرنگريستني و انديشيدني و دريافتني و کاربردني سازند و هر آنچه را دور و دراز است، از جمله «زمان» را، کوتاه کنند و بر تمامي گذشته چيره گردند.... و اما، فيلسوفان راستين فرماندهانند و قانونگذاران: که مي‌گويند «چنين مي‌بايد باشد!» و نخست آنانند که "به کجا" و "از کجا"يِ بشر را معين مي‌کنند، و در اين کار از زمينه‌چيني‌هاي تمامي کارگران فلسفي، يعني همه آنهايي که بر گذشته چيره شده‌اند، بهره مي‌برند. آنان با دست‌هاي آفرينشگر به سوي آينده دست مي‌يازند، و آنچه بوده و هست، همچون وسيله، همچون کارافزار، همچون پتک، به خدمتشان درمي‌آيد. اينان «شناخت»شان همانا آفرينندگي است، و آفرينندگي‌شان، قانونگذاري و خواستِ حقيقت‌شان- خواستِ قدرت. (BGE,§211)

نيچه انجام هيچ کار و وظيفه‌اي را مهيب‌تر و دشوارتر از پروراندن نظام‌هاي ارزشي‌اي که قادر باشند به زندگي آدميان معنايي نو بخشند، نمي‌داند و در عين حال، خاصه در زمان حاضري که نظام‌هاي ارزشي معنابخش کهن فروريخته‌اند و هيچ روايت‌ کلاني وجود ندارد که معناباختگي و پوچي هستي آدميان را التيام بخشد، نزد او هيچ وظيفه‌اي از اين لازم‌تر و ضروري‌تر به نظر نمي‌رسد.

نيچه همچنين بر اين‌ نکته اصرار دارد که پروراندن تفسيرهاي نو از جهان و چيزها، کاري به راستي خلاقانه و نوآورانه است، و صرفا به معناي توصيف برخي ويژ‌گي‌هاي جهان نيست. وظيفه فلسفه آينده که پاي از آستانه «تعليق حکم [حکم‌پرهيزيِ] ترسويانه» فراتر نهاده، و در پي‌ «خداوندگاري» است(BGE,§204)، نه تنها شکل دادن نحوه‌ تفکر ما درباره جهان، بلکه همچنين تمهيد ظهور ارزيابي و ارزشگذاري‌اي درباره هستي و جهان، و همه چيزها، تا کوچکترين و پيش‌پاافتاده‌ترين آنهاست. از اين‌رو، و براي رسيدن به برآوردن چنين وظيفه والايي، «فيلسوفان آينده» به راستي «آزمايندگان و وسوسه‌گران»‌اند، «مردان اهل آزمون و آزمونگري»، مرداني که شيوه‌هاي نگريستن به جهان، و چيزها، و کندوکاوِ استلزامات و پيامدهاي طرقِ گوناگونِ ممکنِ شکل دادن به زندگي و زيستن آن را مي‌آزمايند تا به يک آري‌گوي ديونوسوسي به جهان، آن‌گونه که هست، بدل شوند و به عشق به سرنوشت دست يابند(بنگريد به:WP,§771)، بي‌گمان چنين فيلسوفي، که فيلسوف «چه بساهاي خطرناک است»(BGE,§2)، «"به احتياط و برکنار" روزگار نخواهد سپرد، چرا که حکمت و فلسفه تنها در نظر عامه مردم به معناي گونه‌اي گريز، وسيله و ترفندي است براي به خوبي به‌در شدن از يک بازي خطرناک.» بلکه فيلسوف حقيقي، «که بيش از هر کس ديگري «نافيلسوفانه» و «ناحکيمانه» و از همه بالاتر، «نامحتاطانه» زندگي مي‌کند... پيوسته خويش را در خطر مي‌افکند، آن‌گونه که در نهايت سر از يک بازيِ خطرناک درمي‌آورد»(BGE,§205).

  

پی‌نوشتها:

1. ارا‌ئه هرگونه تفسيري از فلسفه نيچه، خاصه از ماهيت و سرشت تفکر فلسفي او، همان‌گونه که در اين نوشته نيز بدان اشاره‌اي خواهد رفت، کار آسان و زود‌يابي، چه بسا ممکني، نيست. آنچه نويسنده کوشيده تا در اين نگاشته ارائه دهد، تصويري است در حد و اندازه اين مقاله، و عمدتا مبتني بر تفسير ريچارد چاخت از مفهوم فلسفه نزد نيچه، که لامحاله خالي از ناسازگاري با مواضع و تفسيرهاي ديگر مفسران نيست. در خصوص تفسير ريچارد چاخت بنگريد به:

Schacht, Richard, Nietzsche, Routledge, 1983, pp. 1-51.

Beyond Nihilism: Nietzsche on Philosophy, Interpretation, Truth, And Beyond Deconstruction: Nietzsche’s Kind of Philosophy, in Richard Schacht, Making Sense of Nietzsche, University of Illinois Press, 1995.

2. بنگريد به فايدون،60e  به بعد.

3. Nietzsche, Friedrich, The Birth of Tragedy, Translated by, Ronald  Speirs, Cambridge University Press,1999, §14.

4. جمهوري، 607b.

5. به هر دليلي که نيچه از انساني بس بسيار انساني به بعد، سبک گزين‌گويه را برگزيده باشد (چه به‌دلايل فکري و انديشه‌اي، چه به دلايل جسماني (چون ضعف چشم و سردردهاي ميگرني) و يا هردو)، نبايد گزين‌گويه را تنها سبک نوشتاري آثار نيچه دانست، هرچند شايد بيش از ديگر سبک‌هاي او به چشم مي‌آيد. در هر حال، آنچه را مي‌توان آثار نيچه در سبک‌ گزين‌گويي دانست، بيشتر به دوره مياني آفرينندگي فلسفي او مربوط مي‌شوند، يعني دوره‌اي که کتاب‌هاي زير را در برمي‌گيرند: انساني بس بسيار انساني، سپيده‌دمان، دانشِ شادان کتابهاي 4-1. کتاب‌هاي پيشين نيچه واجد سبک‌هايي متمايز بودند: زايشِ تراژدي، شکل و قالب يک رساله دانشورانه را دارد، اگر چه بي‌گمان از بسياري معيارها و نُرم‌هاي سُبک خود پا فراتر مي‌گذارد. تأملاتِ نابهنگام، و تعدادي ديگر از نوشته‌هاي مربوط به دوران اوليه نويسندگي او، جستار به معناي کلاسيک کلمه هستند (تأملات نابهنگام تنها جايي است که نيچه به پرگويي و اطناب روي آورده است). کتاب‌هاي مربوط به دوران پس از دانش‌ شادان نيز از سبک‌هاي گوناگوني بهره برده‌اند. چنين گفت زرتشت، اگرچه سرشار از گزين‌گويه‌هاست، اما سبک کلي اثر گزين‌گويي نيست. بخش‌هايي از فراسويِ خيروشر و غروبِ بت‌ها به سبک گزين‌گويه هستند. تبارشناسيِ اخلاق هم به سبک‌ رساله‌اي دانشورانه در زبان‌شناسي تاريخي بازمي‌گردد. قضيه واگنر، نيچه در برابرِ واگنر و مسيحا‌ستيز نيز بيشتر به سبک يک جدل‌نامه نوشته شده‌اند. نيچه در آخرين اثر منتشرشده خود، اينک انسان، با سبک شرح‌حال‌نويسي بازي مي‌کند. در واقع، خود همين استفاده از سبک‌هاي گوناگون(به تعبير نيچه در اينک انسان، متنوع‌ترين هنر سبک که تاکنون در اختيار يک نفر بوده است) مسأله‌اي جداگانه را پيشاروي خواننده و مفسر آثار نيچه قرار مي‌دهد. نهاماس در فصل اول کتاب خود به طرح و بررسي اين مسأله پرداخته است.

Nehamas, Alexander; Nietzsche, Life as Literature, Harvard University Press, 1985, Chapter one, pp. 13-41.

6. Nietzsche, Friedrich; Beyond Good and Evil (BGE), trans. by Walter Kaufmann, New York: Vintage, 1966.

و نيز ترجمه فارسي آن: فراسوي نيک و بد، ترجمه داريوش آشوري، انتشارات خوارزمي، 1379

7. Clark, Maudemarie; Nietzsche on Truth and Philosophy, Cambridge University Press, 1990, pp. 11-21.

8. Incipit Zarathustra, exit scientia, (Schacht, Nietzsche, p. 6)

9. Nietzsche, Friedrich, Will to Power (WP), trans. by Walter Kaufmann & R. G. Hollingdale, New York: Vintage, 1968.

10. Nietzsche, Friedrich, On the Genealogy of Morality (GM), trans. by, Carole Diethe, Cambridge University Press, 1994.

 و نيز ترجمه‌ فارسي آن: تبارشناسي اخلاق، ترجمه داريوش آشوري، نشر آگه،1377

11. Nietzsche, Friedrich, Philosophy in the Tragic Age of the Greeks (PTA), trans. by, Marianne Cowan, A Gateway Edition, Regnery Publishing, inc, 1962.

و نيز ترجمه فارسي آن: فلسفه در عصر تراژيک يونانيان، ترجمه محمد شريف، نشر جامي، 1378.

12. Nietzsche, Friedrich, Schopenhauer as Educator (SE), in Untimely Meditation, trans. by, R. G. Hollingdale, Cambridge University Press, 1997.

13. Nietzsche, Friedrich, Gay Science, trans. by Walter Kaufmann, New York: Vintage, 1974.

 نيچه متأخر به عنوان فيلسوفي متعلق به فيلسوفان پس از مرگ خدا، در پي آن نيست که در چهارچوب يک روايت کلان متافيزيکي (مانند روايت فلسفه افلاطوني، يا روايت‌هاي ديني که با نقل داستان نجاتي جهان‌شمول، که حکايت‌گر معنايي ذاتي و موجود در باطن جهان است، معناي زندگي تمامي افراد بشري را در هر جا و هر زمان فراهم مي‌آورند) به زندگي انسان‌ها معنا دهد. به نظر نيچه، چنين معناي جهان‌شمولي در سرشت جهان وجود ندارد،‌ چرا که جهان خائوس و شَوندي سرمدي بيش نيست که فاقد هر گونه معناست. اما عدم کشف معنايي جهانشمول در هستي، مستلزم آن نيست که من نتوانم معناي زندگي خودم را، خود خلق کنم، و آن بشوم که هستم. بنگريد به:

Young, Julian, The Death of God and The Meaning of Life, First Published by Routledge 2003, Chapter 7

 

 

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark



آخرین مطالب
:: ایمان چیست؟
:: همایش "کالبدشناسی حاشیه" برگزار می‏شود
:: "آزادی فهم" رمز تحول در علوم انسانی است
:: همایش "ادوارد سعید در قرن 21" برگزار می‏شود
:: همایش "اخلاق و علوم‏ شناختی" برگزار می‏شود
:: همایش" تکثرگرایی فرهنگی، کشمکش و تعلق" برگزار می‏شود
:: همایش "کیفرسازی" برگزار می‏شود
:: "ویتگنشتاین" منتشر شد
:: درآمدی بر روانشناسی علم منتشر شد
:: درباره آکویناس
:: شمشیر دو لب مغالطه
:: همایش روز جهانی فلسفه در کتابخانه ملی برگزار می‏شود
:: شرح حکمه‏الاشراق
:: تکامل فلسفی راسل بررسی می‏شود
:: همایش "رمانتیسیسم و مسئولیت" برگزار می‏شود
:: نظریه‏ها و فلسفه بازیگری بررسی می‏شوند
:: دره‏الاخبار و لمعه‏الانوار
:: اعوانی: 35 در صد آثار ابن‏سینا به صورت نسخه خطی است
:: در باب فلسفه عکاسی
:: همایش "فیلوسوفیا 2011" با موضوع جامعه فمینسیتی برگزار می‏شود
:: "حرف زدن، اندیشیدن و فلسفه در دوره ابتدایی" منتشر شد
:: "طبیعت‏گرایی و هنجاری بودن" منتشر شد
:: باید مسعود مرادی باشی تا بتوانی از او انتقاد کنی!
:: کتاب راهنمای جمهوری افلاطون
:: همایش "هرمنوتیک و علم" برگزار می‏شود
:: همایش بین‏المللی "بودیسم متقدم" برگزار می‏شود
:: همایش "جنگ و دفاع مشروع" برگزار می‏شود
:: ویرایش جدید "فرهنگ اصطلاحات دلوز" منتشر می‏شود
:: "فلسفه زبان" منتشر می‏شود
:: باستان‏شناسی در بوته معرفت‏شناختی


 


 


جست‌وجو در اينك فلسفه


از سایت‌های دیگر

:: گفت‌و‌گو با حمید طالب‌زاده رئیس انتشارات دانشگاه تهران

:: انتقاد رئیس فرهنگستان علوم از وزارت علوم

:: در ستایش زباله‌گردی

:: غبارزدایی از چهره‌ سعدی؛ گزارشی از نشست «تصویری جامع از سعدی» در شهر کتاب

:: چرا تلاشهای روشنفکری در ایران به ثمر نمی رسد؟

:: ما روشنفکر بومی نیستیم

:: اهمیت رواج فلسفه در مدرسه‌های ایران

:: مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است در گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی

:: مشکلات تدریس فلسفه در ایران در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان

:: مشکلات تدریس فلسفه در ایران؛ یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی

:: گفت وگو با دكتر «رضا داورى اردكانى» درباره فوتبال

:: همنشینی با افلاطون و دریدا

:: آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران در گفتگو با دکتر سروش دباغ

:: گزارش لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکامل‌گرایی

:: خردنامه صدرا در فهرست نشریات تخصصی فلسفی جهان

عضویت در خبرنامه





دعوت از دوستان












نگاه نو




all rights reserved © 2008 Isphilosophy
استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است
نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست